تبليغاتX
Hotdogs
وقتی که رفت و منو از یاد برد
هرچی که داشتم همه رو باد برد
تو کنج عزلت خودم نشستم
هرچی که آینه بود زدم شکستم
زخم زبونا رو به جون خریدم
از همه حتی از خودم بریدم
چه عشق ناروایی      چه درد بی دوایی      چه زخم ناتمومی      چه سرنوشت شومی
با توام ای که آبرومو بردی
کشتی منو اما خودت نمردی
مثل یه کابوس اومدی و رفتی
آتیش به زندگیم زدی و رفتی
رفتی و من موندم و خاکسترم
بلای تو کاش نمی اومد سرم

خاکستر - حسین صفا

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12:47 توسط علیرضا میرحسین |

۱.مصاحبه عباس معروفی رو دیدم و از صداقتش لذت بردم از اینکه خودش بود و از اینکه چقدر زحمت کشیده تا به جایی که هست رسیده بود.
۲.منظور از مطلب قبلی نقد پز روشنفکری بود همین!
۳.هر عقیده و باوری که دارید اگه این شبها حال و هوای خوشی داشتید منم دعا کنید!
۴.یه ترانه ای هست از Evanescence که خیلی درگیرم کرده.
۵.نشسته بودم لب رود جایی خلوت در سکوت می نوشتم از سر کوه چه عجب بود!
 تبریزی ها دارم میام!

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 1:36 توسط علیرضا میرحسین |


راه می رفتم  انگار       پوچ بود می دانی که!
اما بیدار شدم بی اختیار     شاید خواب بود می دانی که!
هیچکس نفهمید چه گفت         جز بار آخر    کی چه گفت؟ نمی دانم!
پوچ بود انگار شاید!

پی نوشت:فعلا بخونید منظورمو بعدا میگم!

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:12 توسط علیرضا میرحسین |


ای پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

احسان یاورانی




+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:14 توسط علیرضا میرحسین |

می خواهم روزنامه نگار شوم چرا که دوست دارم!
می خواهم روزنامه نگار شوم تا منتشر کنم افکارم را.
می خواهم روزنامه نگار شوم چرا که از پول بیزارم!
می خواهم روزنامه نگار شوم ...............!(سانسور شد)
می خواهم روزنامه نگار شوم چون از حرف زدن متنفرم!
می خواهم روزنامه نگار شوم چون از دروغ میترسم.
می خواهم روزنامه نگار شوم چون کار دیگری ندارم!
می خواهم روزنامه نگار شوم چون دیوانه ام!
می خواهم روزنامه نگار شوم چون عاشقم!


پی نوشت:کسانی که فکر میکنند،می نویسند اما ادعایی ندارند.

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 12:9 توسط علیرضا میرحسین |

فروردین ۸۷ مطلبی نوشته بودم درباره ی تازه روشنفکرها که چنین و چنان.وقتی امروز خوندمش با اینکه میتونستم بهتر بنویسم و باهاش بازی کنم اما احساس کردم اون وقتها چقدر راحت مینوشتم و انگار خوش ذوق بودم!اما تصمیم دارم تا دوباره برم سراغ تازه روشنفکرهایی که این روزها زیاد دور و برم می بینمشون و باید از خجالتشون در بیام! 
+ اینجا

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 22:26 توسط علیرضا میرحسین |