تغییر برای همه کس و همه چیز لازمه، برای منم لازمه!پس فعلا درحال تغییر هستم شاید برای بهتر شدن!
(( و تکه ی مدرن مغز از قول هایدگر در مقاله ی عمارت،سکونت،فکرت با رویکردی اتیمولوژیک و لغت شناسانه ویژگی بنیادین سکنا گزیدن را در آرامش بودن می داند و بدین سان معماری را به آرامش پیوندی زبان شناسانه می زند و بعدتر هم به مقاله ی انسان شاعرانه سکنا می کند استناد می کند و از اشعار هولدرلین مثال می زند که سرشار از مزیت اما در عین حال شاعرانه،انسان بر زمین سکنا می کند اما سیاهی شب پرستاره خالص تر از انسان تصویر رب النوع نیست...آیا معیاری در زمین هست؟هیچ نیست.
و بدین گونه شب را نیز پیوند می زند به آرامش همان گونه که زن را در اشعار عاشقانه هولدرلین...
و بدون مقایسه تطبیقی تکه ی سنتی سه جا را می شناسد در کتاب او که از ریشه ی سکنا استفاده کرده است:
شب را و خانه را و همسر را برای تسکین شما قرار دادیم (قرآن)
شب است،خانه ام، کنار همسرم و این هر سه مرا آرام نمیکند.))
بیوتن ـ رضا امیرخانی
شب است،خانه ام،تنهام و این هر سه مرا آرام نمیکند!
پ.ن ۱:اتیمولوژیک:فهم معناي الفاظ در متون ادبي
پ.ن ۲:پیوند مدرنیته و سنت!
بیوتن ـ رضا امیرخانی
اما ما ایرانیها میگیم یا بزن قدش یا برو به جهنم!انتخاب با توئه

![]()
اعتراف-حسین پناهی
با توجه به اینکه این روزها بچه ها در حال تغییر و تحول هستند(نمونه اش م.ص!) بنده هم تصمیم گرفتم که از شخصیتی غمگین،افسرده و صادق هدایت گونه به شخصیتی خوشحال و خندان تبدیل شوم و از تمام کسانی که منو افسرده کرده بودند شکایت کنم!
همین جا اعلام میکنم زین پس بجای تلخ نویسی شکرپنیرنویسی میکنم تا همه دور هم شاد باشیم!
+ از پیر میکده،م.ص،مهتا.الف،نیلوفر و تمام دوستانی که تمایل دارند دعوت میکنم تا در بازی شادشنگولی بر وزن چارچنگولی شرکت کرده و مطلبی برای شادی روح و روان من بنویسند!

|
از جنون این عالم بیگانه را گم کردهام |
آسمان سیرم، زمین خانه را گم کردهام | |
| نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر | دل مرا و من دل دیوانه را گم کردهام | |
| چون سلیمانم که از کف دادهام تاج و نگین | تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کردهام | |
| از من بیعاقبت، آغاز هستی را مپرس | کز گرانخوابی سر افسانه را گم کردهام | |
| طفل میگرید چون راه خانه را گم میکند | چون نگریم من که صاحب خانه را گم کردهام؟ | |
| به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود | من که صائب کعبه و بتخانه را گم کردهام |
صائب
پ.ن۱: فکر میکنم شعر و تصویر گویای حالم باشه!
پ.ن۲: آلبر کامو:«انسانها میمیرند و خوشبخت نیستند.»
پ.ن ۳: My spirit sleeping somewhere cold
با خودم فکر میکنم چرا من می تونم اشتباه کنم اما دیگران نه! چرا من راه رفته رو می تونم برگردم دیگران نه!
کلا مردم مخصوصا نوع ایرانیش(!) اگه اشتباهی بکنن انتظار بخشش دارن اما برای دیگران بخششی وجود نداره.خیلی جالبه نه؟!
چرا یه بازیگر یه ورزشکار یه خواننده یا هرکسی که دیده میشه حق اشتباه کردن نداره،چرا فکر میکنیم باید همون طوری رفتار کنه که ما دوست داریم.روزهایی که خبر مرگ مایکل جکسون خدا بیامرز بین وبلاگ نویس ها پخش شده بود میخوندم که میگفتن:((با اون همه عمل باید زودتر از اینا میمرد!یا مثل این:من که به خاطر مشکلات شخصیش ازش متنفر بودم!)) اونم یه انسان بوده مثل ما با هزار تا مشکل و اشتباه.باید ازش فقط به عنوان یه هنرمند که سعی میکرده افکارشو منتقل کنه انتظار داشت، نه بیشتر نه کمتر.

ما تخصص بت ساختن داریم،آدمها رو می بریم بالای بالا بعد خودمون نابودشون میکنیم!
همین رضا زاده بهش لقب جهان پهلوان(!) دادیم البته دادید!ولی همه رفتاری ازش دیدیم جز پهلوانی!
از رضا زاده ها ، دایی ها و....باید به اندازه یه ورزشکار انتظار داشت نه معلم اخلاق و ادب!
یادمه سال پیش یکی از دوستام می گفت که فلان بازیگر رو تو یه کافه دیده ذوق زده شده و احوالپرسی کرده ولی اونقدر طرف سرد برخورد کرده که از سلام کردن هم پشیمون شده! نمی دونم چرا دوستم فکر کرده آدمها همیشه باید حوصله ی دیگرانو داشته باشن! بگذریم....
همین الان دست از بت سازی بردارین..همه حق داریم که اشتباه کنیم...مگه نه؟!