سلام!
این مطلب ادای دینی به توکای مقدسه!هیچ وقت فکر نمیکردم روزی بیاد که من در ستایش عمو توکا مطلبی بنویسم.اغلب نسبت به مطالبی که می نوشت حس خوبی داشتم. گاهی حس می کردم مغروره اما مهربون حالا فکر می کنم مغرور هم نیست شاید اعتماد به نفسش بالاست.فکر می کردم روشنفکر نماست اما انگار خود روشنفکره!
بعد از دوسال توکای مقدس خوندن برای هر مطلبش یه نظر و ایده داشتم اما نگفتم.نمی دونم چرا شاید فکر میکردم خوب می نویسه پس گفتن یا نگفتن من تاثیری نداره!
بهانه ی نوشتن درباره ی توکای مقدس مطلب مرغ من، گاهی، بیشتر از دو پا دارد بود.شاید از این قبیل نوشته ها زیاد داشته باشه مثل لطفاً کانال را عوض کنید.
انتقادهایی که ازش می شد اونی نبود که میخواستم به قول خودش انتقاد مخرب بود.انتقادهایی که بیشتر به توهین و اذیت کردن شبیه بود تا نقد نوشته.
می خواستم برای توکای مقدس یه داستان بنویسم نشد اما چند روز پیش یه داستانک نوشتم(که به دلایلی پاک شد) و حالا تقدیمش می کنم به عمو توکا!
در جستجوی کبریت!
چشمامو که باز کردم دیدم همه جا تاریکه...دقیقا نمی دونستم کجام اما معلوم بود جایی شبیه یه اتاقه با یه پنجره کوچیک که باعث شده بود تاریکه تاریک نشه.
از تاریکی می ترسیدم اما اینبار بیشتر ترسیدم شاید چون نمی دونستم چرا اونجام ولی...رفتم طرف پنجره تا چشم کار می کرد چیزی جز بیابون ندیدم ترسم بیشتر و بیشتر شد.یه بار دیگه به اتاق نگاه کردم،اطرافو ورانداز می کردم که یه دونه چوب کبریت پیدا کردم (مثل سریال لاست که هرچی میخوان در دسترسه شما هم بذارید به همون حساب!).به هر بدبختی بود روشنش کردم...داشتم با روشناییش حال می کردم که چشمم افتاد به گوشه اتاق...احساس کردم پاهام قفل شده...تا حالا یه مار از نزدیک ندیده بودم اونم ماری به اون ترسناکی.
ترس از تاریکی کم بود اینم بهش اضافه شد ...همون جا نشستم و به این فکر کردم که کاش هیچوقت کبریتو پیدا نمیکردم!
نتیجه اخلاقی:گاهی وقتها غافل بودن بهتر جواب میده!
پ.ن: چرا عمو توکا؟چون سنش از من بیشتره!
We don't need no education
We don't need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teacher leave them kids alone
Hey Teacher! Leave them kids alone
All in all it's just another brick in the wall

Pink Floyd - Another brick in the wall
سلام!
یادمه هنوز مدرسه نمیرفتم شاید پنج شش ساله بودم.برعکس الان اون موقعها هم شیطون بودم هم پررو!
مستاجر همسایه مون دوتا دختر داشت که تقریبا هم سن و سال خودم بودن...اسم یکیشون پریسا بود اون یکی پریناز.خیلی بامزه بودن البته یکیشون خیلی لوس بود یادم نیست کدومه بود.
خیلی سربه سرشون میذاشتم ...براشون رئیسی میکردم،نمیدونم چرا شاید چون خواهر کوچکتر نداشتم میخواستم برای اونا نقش برادر بزرگه رو بازی کنم.
تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بودم ، فکر کنم تو کوچه ی ما من آخرین نفر بودم که یاد گرفتم،کلا تو فعالیت های ورزشی من آخرم!هر وقت اونا دوچرخه سواری میکردن من و علی(همبازی بچگی هام) سوار بر دوچرخه دنبالشون!
یه بار تو عالم بچگی خواستم خودنمایی کنم چه خودنماییی کردم! با دوچرخه ی به اون کوچیکی تک چرخ زدم که چشمتون روزبد نبینه...تا اومدم خودمو جمع کنم دیدم نقش زمین شدم و سوژه خنده بچه ها،هی رنگ عوض کردم هی قرمز شدم آخرشم با کلی خجالت رفتم خونه....تا چند روز بیرون نرفتم فکر میکردم چه مصیبت عظمایی شده.شاید کم رو شدنم به خاطر همون ماجرا بود اما نه یادمه دبستانم بچه پررو بودم.
خلاصه تو اون بچگی یکی نبود به ما بگه آخه تو رو چه به این حرفا بشین بازیتو بکن بچه!

+ اگه خیلی هندی بود ببخشید پیش میاد دیگه!!
+ All that's left of yesterday
به دلایل نامعلومی شش روز نبودم...ببخشید.
و به دلایل نامعلومی دو مطلب قبلی تا اطلاع ثانوی نمایش داده نخواهد شد!
پ.ن:۳۱ تیر تولد ۲ سالگی وبلاگه البته از اونجایی که حوصله ی هیچ کاریو ندارم هرکس پیشنهادی داره بگه!